الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

33

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

و او را مخالف اماميه و منكر آن تشخيص داده بودند ، چون همه در انجمن حاضر شدند و هشام بن حكم وارد شد ، عبد الله بن يزيد اباضى كه دوست صميمى هشام بود و با او طرف مذاكره ميشد آمده بود هشام در ميان همه حضار به او سلام گفت و نشست . يحيى بن خالد بعبد الله بن يزيد گفت در موضوع امامت كه مورد اختلاف شما و هشام است صحبت كنيد ، هشام بيدرنك گفت جناب آقاى وزير براى آنان نسبت بما سؤال و جوابى نيست زيرا اين فرقه با مادر عقيده بامامت مردى متفقند و بدون علم و معرفت از ما جدا شدند ، نه آنگاه كه با ما بودند حق را فهميدند و نه آنگاه كه جدا شدند دانستند براى چه جدا شدند و نسبت بما نه سؤالى دارند و نه جوابى بنان كه از خوارج بود و در مجلس حضور داشت خود را بميان انداخت بهشام گفت من از تو سؤالى دارم : اى هشام به من بگو روزى كه اصحاب على دو نفر را حكم قرار دادند مؤمن بودند يا كافر ؟ هشام - سه دسته بودند يكى مؤمن و يكى مشرك و يكى گمراه دسته مؤمنان آنها بودند كه مثل من معتقد بودند على عليه السلام از طرف خدا امام است و معاويه شايسته امامت نيست و اينان بگفته خداى عز و جل ايمان داشتند و بدان چه در باره على مقرر كرده است معترف بودند . دسته مشركين آنان بودند كه گفتند امام على عليه السلام است ولى معاويه هم صلاحيت امامت را دارد و بواسطه داخل كردن معاويه با على عليه السلام در مقام امامت مشرك شدند . دسته گمراهان كسانى بودند كه از روى عصبيت و حميت قبائل و عشائر از دين بيرون شدند و در باره امامت چيزى نفهميدند و آنها نادان بودند ؟